تبليغاتX
اثیری


اثیری

راه های نرفته

 

 پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند. گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آنها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند و همه پل را پشت سر می گذاشتند. .....


..... روستایی ها توی خاکی که تا قوزکهایشان می رسید به سنگینی قدم برمی داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آن قدر خسته بود که نمی توانست قدم از قدم بردارد.

 من مأموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاریها آنقدر زیاد نبودند و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می گذشتند. اما پیرمرد هنوز آنجا بود.

 پرسیدم: «اهل کجایید؟»

 گفت: «سان کارلوس.» و لبخند زد.

 شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آنجا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود.

 و بعد گفت: «از حیوانها نگهداری می کردم.»

 من که درست سر در نیاورده بودم گفتم: «که این طور.»

 گفت: «آره، می دانید، من ماندم تا از حیوانها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم.»

 ظاهرش به چوپانها و گله دارها نمی رفت. لباس تیره و خاک آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی اش را و گفتم: «چه جور حیوانهایی بودند؟»

 سرش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترکشان کنم.» من پل را تماشا می کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد آفریقا می انداخت و در این فکر بودم که چقدر طول می کشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، برمی خیزد و پیرمرد هنوز آنجا نشسته بود.

 پرسیدم: «گفتید چه حیوانهایی بودند؟»

 گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت هم کبوتر.»

 پرسیدم: «مجبور شدید ترکشان کنید؟»

 - «آره، از ترس توپها. سروان به من گفت که توی تیررس توپها نمانم.»

 پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا می کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می رفتند.

 گفت: «فقط همان حیوانهایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی آید. گربه ها می توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی دانم بر سر بقیه چه می آید؟»

 پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»

 گفت: «من سیاست سرم نمی شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده ام، فکر هم نمی کنم دیگر بتوانم از اینجا جلوتر بروم.»

 گفتم: «اینجا برای ماندن جای امنی نیست. اگر حالش را داشته باشید، کامیونها توی آن جاده اند که از تورتوسا می گذرد.»

 گفت: «یک مدتی می مانم. بعد راه می افتم. کامیونها کجا می روند؟»

 به او گفتم: «بارسلونا.»

 گفت: «من آن طرفها کسی را نمی شناسم. اما از لطفتان ممنونم. خیلی ممنونم.»

 با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسی که بخواهد غصه اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آنهای دیگر چطور می شوند؟ شما می گویید چی بر سرشان می آید؟»

 - «معلوم است، یک جوری نجات پیدا می کنند.»

 - «شما این طور گمان می کنید؟»

 گفتم: «البته.» و ساحل دوردست را نگاه می کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن به چشم نمی خورد.

 - «اما آنها زیر آتش توپها چه کار می کنند؟ مگر از ترس همین توپها نبود که به من گفتند آنجا نمانم؟»

 گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»

 - «آره.»

 - «پس می پرند.»

 گفت: «آره، البته که می پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند.»

 گفتم: «اگر خستگی در کرده اید، من راه بیفتم.»

 بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید.»

 گفت: «ممنون.» و بلند شد. تلو تلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاکها نشست.

 سرسری گفت: «من فقط از حیوانها نگهداری می کردم.» اما دیگر حرفهایش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوانها نگهداری می کردم.»

 دیگر کاری نمی شد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو می تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمی کردند. این موضوع و اینکه گربه ها می دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود...

 

 

پ . ن : از همینگ وی ...داستان پیرمرد بر سر پلش بهترین داستانشه

پ . ن : شخصیتهای بزرگ به کسایی مثل همینگ وی میگن که خالق شاهکارای بزرگن نه کسایی که ادای آدمای بزرگو درمیارن در حالی که آدم معمولی بیش نیستن

پ . ن : مثل شاهزاده گدای مارکتواین که زبان ساده شاهکاربودنشو کم نکرده

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

خواب دیدم ،خواب آن مرد نجیب
آیه های ساده امن یُجیب

رد مین، رگبار و ترکش ، بوی خون
تنگه مرصاد ، وادی جنون
 
آن طرف دستی فتاده بر زمین
این طرف پوتین مردی روی مین

آن بسیجی بال زد ، پرواز کرد
شور معراج خوشی آغاز کرد

دیدم آنجا فرق دامادی شکست
در حنا بندان خون آنشب نشست

کودکی نالید بابایم کجاست ؟
مادری بر سینه می زد ، کربلاست

خواب دیدم ، خواب آن مرد عجیب
آیه های ساده امن یُجیب

 



واسم اینجا به چند تا دلیل عزیزه... واسه همون نمیشه مثل وبلاگ قبلی حذفش کنم !

اینم که ننوسم و برم و ...بیاد حرف بابابزرگیم می افتم که همیشه بهم می گفت هیچ کاریو تو عمرت نیمه تموم نذار...

این که بتونی پنهون کنی دختر شهیدی ...شاید بشه !

این که بتونی پنهون کنی از باباییت یه قبر سادم نداری که وقتای دلتنگیت بری اونجا عقده دلتو وا کنی ...شاید بشه !

این که بتونی پنهون کنی جای خالی بابایی پشتش چقد دردا و مشکلاته ...سخته ولی شاید بشه !

این که ...

خیلی مشکلاتو شاید بشه !

ولی این که چشم انتظاری همیشه باهاته ... نمیشه !

نمیشه انتظارتو پنهون کنی...

وقتی نتونی پنهان کنی برخوردای مختلف می بینی از آدم ها!

بعضیا و بعضیا و بعضیا و ...

کسی همیشه بین این برخوردا برخوردش متفاوته...

مهربونیش بی مزد و منته

دلسوزیش خداییه

میشه فکر کنی باباییت برگشته و ...

میگذره !

ولی هیچکی که بابا نمیشه

هیچکی که بابایی نمیشه که رفته و برنگشته

هیچکی که ...

از همه دوستای خوبم که بهم لطف داشتن حالمو می پرسیدن نوشته هامو می خوندن تشکر می کنم برای همه دوستای نتی گلم آرزوهای خوب و آبی می کنم ...

پ . ن : تنهایی باید منتظر باشم...همیشه منتظر باشم...منتظر بابایی که مطمعنم یه روز بالاخره بر می گرده

پ . ن : بابایی تو سنگ قبر نداری ...اگه داشتی مثل ننه علی همه عمرمو سر مزارت سر می کردم ...یادمان نداری...خوبه نداری ! که کسایی بیان سر مزار تو ولی توجه به جای خالیت نکنن که همیشه واسم خالیه ...همیشه چشم انتظارتم بابا. نمیذارم پیش خدا روسیاه بشی...منم دخترت ...تنها دخترت...بابایی واسم دعاکن.

پ . ن : بالاخره یه شب که خوابتو می بینم ...اونروز میگم بابایی وقتی نبودی همه مهربون بودن...همه.

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو اورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفهای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت


 بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه اشنا کرد

یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم ، هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود...

 

پ . ن : بهار اومد بالاخره ...چه بهار قشنگی مخصوصا دیشبش که دیدن سینمایی آوار با هنرمندی استاد بی رقیب سینما و تئاتر " جمشید مشایخی " قشنگترش کرد...

پ . ن : بهار ِ زندگی من هم ...یه سال و چند ماه ...دوستش دارم ...بیشتر از همه...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

جايي در من پنهان شده‌اي

با همان كمربندت

كه صداي خنده‌اش را مي‌شنوم

كمربند خوبي بود

نه مثل من

و دوستش داشتي

مي‌دانم چند سوراخ داشت

و صداي قلابش را

كنار ساعت روي ميزم گذاشته‌ام

جايي پنهان شده‌اي

با همان كه دوستش داشتي

نه مثل من

پدر سرپا خسته شدي اين همه وقت!

يك‌كمي بنشين يا يك‌كم بخواب

من خودم كمربندت را نگه خواهم داشت

و دوستش خواهم داشت

همان مثل تو

و كمربند خواهد خنديد

همان مثل من.

محمود بهرامی بيدونی

 

پ . ن : تعریفم این نیست از پدر ولی میدونم هنوزم پیدا میشن پدرایی که همینجوری ان ! تعریفم این نیست اما خیلی شعر قشنگی بود

پ . ن : پدر سرپا خسته شدي اين همه وقت! يك‌كمي بنشين يا يك‌كم بخواب من خودم كمربندت را نگه خواهم داشت و دوستش خواهم داشت !

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

وقتی تو نیستی


نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

 شعر از قیصر امین پور

 

پ . ن :  واقعا هرروز بی توروز مباداست!

پ . ن : برف اومد

گفتم به به چه برف قشنگی میباره

حرفم تموم نشده دیگه نبارید برف !

اثیری نوشت : اونجا که میریم همه یه روزی بالاخره فکر کنم از برف و بارون خبری نباشه ! نمیدونم دنیای بدون برف و بارون چجوریه ولی خوب نیست ! زمستون که نباشه لطفی نداره دیگه !

پ . ن : فکر میکرد خیلی میفهمه که اینقدر خوب حرف میزنه ولی همه خسته شده بودیم بعضیا خمیازه می کشیدن بعضیام داشتن با بغل دستیشون حرف میزدن بعضیام با خودکار دفترشون ور میرفتن منم سردرد گرفته بودم ... تازه بعد از ۴۵ دقیقه حرف زدن ناراحت شد گفت وقتی نمیفهمید از اونی که میفهمه یاد بگیرید !

 بلکه کسی نخواست یاد بگیره ! نه واقعا زوریه ؟!

پ . ن : بعضی آدما واقعا رفتارشون چندش آوره ! وقتی هم بهشون گفته میشه ناراحت میشن نفرین میکنن !

پ . ن : یکی از دوستام گفت هر چقدرم از همه بیشتر بفهمی وقتی بی جنبه باشی فایدش چیه ؟ اونم قهر کرد !

پ . ن : خوب باشیم  نه ! واقعا خوب باشیم !

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

رسم روزگاره ...

رسم خوبی هم نیست اما واقعیته !

تا میای خودتو پیدا کنی می بینی هیچی دلبخواهت نیست بعدم که دوست داری اونی بشه که میخوای و اونی بشی که میخوای دیگه دیر شده ...

 

بعضیا خونواده ان فامیلن اما از هفت پشت غریبه غریبه ترن... بعضیا غریبه ان و هیچ ربط خونی و خونوادگی ندارن اما از هزار تا فامیل و دوست و آشنا آشناترن ...

بعضیا به همه کینه دارن حتی به عزیزترین کساشون اصلا محبتو یاد نگرفتن که بتونن مهربونی کنن ... بعضیا به همه محبت دارن چه بشناسنش چه نشناسنش با همه مهربونن اصلا کینه رو بلد نیستن یاد نگرفتن کینه رو ...

یه وقتم میرسه که به یکی از همین دسته دومیا برسی !

عجیبه ها !

با دسته اولیا هر چقدم که بد باشن باید بسازی چون فامیلن چون خونوادن چون کس و کارن !

اما دسته دومیا هر چقدم خوب باشن غریبن و هیچ وقت قدرشون شناخته نمیشه ... چون غریبن !

پ . ن : درهم برهم نوشتم ! خودم میدونم ! بعضی دلتنگیا رو هیچ جوری نمیشه نوشت هر چی هم بخوای واسه بقیه توضیح بدی اونا متوجه نمیشن ...فقط میشه همینجور درهم برهم نوشت و دل سبک کرد !

پ . ن : آسمون بازم قهر کرد ازمون ! نمیباره بارون

پ . ن : یادش بخیر ...وقتی گریه میکردم بابابزرگی میگفت مگه فرشته هام گریه کردن بلدن ؟!

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ

 


 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

اگه فاصلـــه افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکــرشم نمی کردم
چه آسون دل بریدی
از دلــی که پای تو گیــره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسـش میره
نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظۀ آخـــرخـــدا نزدیکتر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا
داری از دسـت مـن مـیری
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو میگیری
دعـا کردم توروبـازم
با چـشمی که نـخوابـیده
مگه مـیذاره دلتـنگی
مـگه گـریه امـون مـیده
مریـضـم کـرده تنـهایی
ببـین حـالم پریـشونه
من اونقدر اشـک مـیریزم
کـه برگردی به این خـونه
حسـابش رفته ازدسـتم
شبـایی رو کـه بـیدارم
شـاید از گـریه خوابـم بـرد
درهـارو بازمـیذارم

 

 

 

 پ . ن : خدایا منو می بخشی؟

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

 

بارون زد همه جا رو خیس کرد

همه جا رو شست

همه چی یه رنگ بی رنگ شد

موندم چرا واسه آدما فرق نکرد ؟!!!!

کاش بارون آدما ر هم می شست و تمیزشون میکرد

بعضیا رهم ورمیداشت میبرد با خودش که نباشن دیگه !

 

پ . ن : ناپدری !

اثیری . ن : یه روزی که روز رفتن باشه کاش بارون بزنه همه جاده رو خیس و تر تمیز کنه منم با خودش ببره !

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

 از باغ درون قفس افتاد قناری

 فریاد کشید از نفس افتاد قناری

 آنقدر به درد دل او گوش ندادند

 تا پر شد از اندوه و پس افتاد قناری

رباعی از مرتضی قلی زاده

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|

 

« حافظ شیرازی »

خواجه شمس ‌الدین محمد، حافظ شیرازی، یکی از بزرگ‌ترین شاعران نغزگوی ایران و از گویندگان بزرگ جهان است که در شعرهای خود «حافظ» تخلص نموده‌است. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدین نوشته‌اند و ممکن است بهاءالدین ـ علی‌الرسم ـ لقب او بوده‌باشد.
محمد گلندام، نخستین جامع دیوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوان‌های او را چنین آورده‌است: مولاناالاعظم، المرحوم‌الشهید، مفخرالعلماء، استاد نحاریرالادباء، شمس‌المله‌والدین، محمد حافظ شیرازی.
تذکره‌نویسان نوشته‌اند که نیاکان او از کوهپایه‌ اصفهان بوده‌اند و نیای او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آن جا به شیراز آمد و در این شهر متوطن شد. و نیز چنین نوشته‌اند که پدرش «بهاءالدین محمد» بازرگانی می‌کرد و مادرش از اهالی کازرون و خانه‌ی ایشان در دروازه کازرون شیراز، واقع بود.

ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجری در شیراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدین، پسران او پراکنده شدند ولی شمس‌الدین محمد که خردسال بود با مادر خود، در شیراز ماند و روزگار آن‌دو، به تهیدستی می‌گذشت تا آن‌که عشق به تحصیل کمالات، او را به مکتب‌خانه کشانید و به تفصیلی که در تذکره‌ی میخانه آمده‌است، وی چندگاهی ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد می‌گذرانیدو بعداز آن زندگانی حافظ تغییر کرد و در جرگه‌ی طالبان علم درآمد و مجلس‌های درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درک کرد و به تتبع و تفحص در کتاب‌های مهم دینی و ادبی از قبیل: کشاف زمخشری، مطالع‌الانوار قاضی بیضاوی، مفتاح‌العلوم سکاکی و امثال آن‌ها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع دیوانش، او را چندین‌بار در مجلس درس قوام‌الدین ابوالبقا، عبدالله‌بن‌محمودبن‌حسن اصفهانی شیرازی (م۷۷۲هـ ق.) مشهور به ابن‌الفقیه نجم، عالم و فقیه بزرگ عهد خود دیده و غزل‌های او را در همان محفل علم و ادب شنیده‌است.
چنان‌که از سخن محمد گلندام برمی‌آید، حافظ در دو رشته از دانش‌های زمان خود، یعنی علوم شرعی و علوم ادبی کار می‌کرد و چون استاد او، قوام‌الدین، خود عالم به قرائت سبع بود، طبعاً حافظ نیز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌های چهارده‌گانه (از شواذ و غیر آن) ممارست می‌کرد و خود در شعرهای خویش چندین‌بار بدین اشتغال مداوم به کلام‌الله اشاره نموده‌است:

عشقـت رسد به فریاد ارخود به‌سان حـافظ

قـرآن ز بـر بخوانی در چـارده روایت

یا

صبح‌خیزی و سلامت‌طلبی چون حافظ

هر چه  کردم همه از دولت قرآن کردم

و به تصریح تذکره‌نویسان اتخاذ تخلص «حافظ» نیز از همین اشتغال، نشأت گرفته‌است...


به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط منیره|


آخرين مطالب
» پیرمردی بر سر پل
» آیه های ساده امن یجیب
» بهار
» همان کمربندت
» روز مبادا
» نوشته درهم برهم !
»
» بارون
» قناری
» یاد از حافظ
Design By : Pars Skin